خسته از گرما .....آشفته.....
لباسها را سبک می کنم.....
زیر دوش می ایستم....شاید آب این همه خستگی و آشفتگی را بشوید و با خود ببرد....
سرم سنگین است....
کلافه از صدای اخبار.....گزارش ها....صدای تلویزیون را می بندم....
در کتابخانه به دنبال داستانی...شعری....چیزی می گردم که کمی از امید بگوید.....
کتابی را انتخاب می کنم .....چند صفحه را بدون آن که چیزی بفهمم می خوانم.....
کتاب را کنار می گذارم....
به تخت خواب پناه می برم....در خود مچاله می شوم.....چشمها را می بندم.....
به دنبال لحظه ای آرامش......فقط لحظه ای......نمی آید...نمی آید.....
باز هم همان صحنه ها....
نقاب های سیاه....زد و خورد......تعقیب و گریز.....باتوم.....سنگ......خون......فریاد.....
آیا روزی خواهد رسید؟
سرشار از مهربانی و دوستی ......لبریز از بوسه و لبخند......آزادی......
اشکهایم بی اختیار سرازیر می شوند .....
+ نوشته شده توسط باران در و ساعت
|