تبليغاتX
تکه های فراموش شده من
 

دلم شکسته!

قلبم خالی از هر احساسی تنها با تپشهای خود روزهای زندگیم را رقم می زند!

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |

 

سرگردان میان چند راهی ها ....

سوار بر امواج خروشان

 

سرگردان میان این همه باید و نباید

راه را به امید یافتن ساحلی امن می پیمایم....

 

سرکش در برابر همه باید ها

را ه را به امید رهایی از همه نبایدها می پیمایم....

 

انتهای راه نزدیک است

فقط یک گام ...یک کلام ....یک حرکت جسورانه...

و

رسیدن به انتهای داستانی موهوم.....

 

لحظه ای تامل...

خستگی غالب می شود....

 

آه نه!!!!!پایانی در کار نیست ....نه!!!!

باز هم اسارت میان همه ترس ها...بایدها و نبایدها....

و دوباره آغاز همان داستان موهوم!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |

 

 دلتنگم....دلتنگ همه آن چه می توانست باشد و حالا نیست....

او هست....

من هستم....

و یک جای خالی.....

یک خلا....

خلایی که پر کردنش ناممکن به نظر می رسد.....

با هم بودن تبدیل به عادتی دیرینه شده....

عادتی که گاه به تحمل کردن نیز می انجامد....

این بی عشقی...

این بی تفاوتی....

دلتنگم برای همه روزهایی که امید داشتم عاشقانه ترین هایم را با او بگذرانم.....

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |

 

برگشته ام ....چند روز است.....

دلم تنگ شده برای سیاهی کعبه و آن همه سپیدی در حال سجود.....

برای این همه انسان....که می خواهند خوب باشند....

همه آرزومندند و آرزوهایشان را می طلبند شاید به نوعی بشود گفت آنجا خانه آرزوهاست.....

سعی کردم خدایی را ببینم که به نامش کشتارها می کنند ......هزاران حکم اعدام می دهند

اما نشد ......ندیدم.......

مگر می شود در خانه آرزوها و مهربانی چیزی به جز مهربانی دید.....

از خدای خود پرسیدم :

چرا خدای من و خدای خیلی ها با خدای آنها تفاوت دارد مگر نه این که تو یکی هستی؟

به هرحال برای با او بودن....برای با تمام وجود حس اش کردن باید خودمان را درست کنیم......

او همه جا هست....

 

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه است

 

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |

 

می گویند تو همه جا هستی

 اما من هر وقت تو را با تمام وجودم می جویم دستها را رو به آسمان دراز می کنم

می گویند تو همه جا هستی

اما اکنون به طور کاملا اتفاقی راهی دیاری هستم که بزرگترین نماد توست برای مسلمانان

و امیدوارم کاملا امیدوار که اول به عنوان یک انسان و بعد به عنوان یک مسلمان

در فضای روحانی و معنوی خانه ات خود را باز یابم.

 

دوستان عزیز به مدت ۲ هفته راهی سفر خانه خدا هستم. خدا نگدار همه شما.

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |

این گونه در بند بودن را.....

این گونه در بند ماندن را.....

تنها رهایی از دانستگی چاره است.....

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |
 

خسته از گرما .....آشفته.....

لباسها را سبک می کنم.....

زیر دوش می ایستم....شاید آب این همه خستگی و آشفتگی را بشوید و با خود ببرد....

سرم سنگین است....

کلافه از صدای اخبار.....گزارش ها....صدای تلویزیون را می بندم....

در کتابخانه به دنبال داستانی...شعری....چیزی می گردم که کمی از امید بگوید.....

کتابی را انتخاب می کنم .....چند صفحه را بدون آن که چیزی بفهمم می خوانم.....

کتاب را کنار می گذارم....

به تخت خواب پناه می برم....در خود مچاله می شوم.....چشمها را می بندم.....

به دنبال لحظه ای آرامش......فقط لحظه ای......نمی آید...نمی آید.....

باز هم همان صحنه ها....

نقاب های سیاه....زد و خورد......تعقیب و گریز.....باتوم.....سنگ......خون......فریاد.....

آیا روزی خواهد رسید؟

سرشار از مهربانی و دوستی ......لبریز  از بوسه و لبخند......آزادی......

اشکهایم بی اختیار سرازیر می شوند .....

 

 

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |

 

«در نیست

  راه نیست

   شب نیست

     ماه نیست

نه روز و نه آفتاب

  ما بیرون زمان ایستاده ایم

     با دشنه تلخی در گرده هایمان

هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید

   که خاموشی به هزار زبان در سخن است

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای

   و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای.....»

شعر بالا  از شاملو.

گریستم.....

گریستم از حکومت چماق به دستان به مردم......

افسوس خوردم که چماق ها بر سر کسانی فرود می آید که امیدهای آینده این مرز و بوم اند.....

گریستم......

گریستم از این که به شعور ملتی توهین شد.....

گریستم......

 

  

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |
 

تاریخ برای چندمین ......بار تکرار می شود:

                     دوباره گرگان لباس میش به تن کرده اند.....

                     دوباره دیو ها نقاب زده اند  و برق امید در چشم جوانان می درخشد....

                     دوباره تنورشان را داغ کرده اند.....

                  دوباره کارهای بزرگ به خردان  سپرده می شود.....

                   دوباره خردان دم بر گرفته اند و داد آزادی می زنند!!!!!

                   دوباره هیچ کس به فکر فقر و بیکاری و بیداد و.....نیست.

زیبایی چه کلماتی را تباه کردند در این سالها.....

آزادی!!!

انقلاب!!!!

دموکراسی!!!!

و حالا دوباره.........

 

                                           

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |

 میل به گریز .....

                   ترس....تشویش.....حسرت

حسرت روزهای رفته

تشویش فرداهای نیامده

ترس از این همه خالی

 میل به گریز....

سنگینی حرفهای ناگفته

فشار نفس گیر بغض های فروخورده

سرای سرد سینه

 میل به گریز.....

 میل به رهایی

رهایی از توهم باورهای پوسیده که چون تار عنکبوت مرا در خود پیچیده اند......

میل به گریز....

 

 

 

+ نوشته شده توسط باران در و ساعت |